خانه > غیرفنی > تولد

تولد

دخترک که از خواب بیدار شد. حس عجیبی داشت. چون آنروز، روزی بود که کسی او را به زمین هدیه کرده بود. و در همه امروزهای سال های قبل، دوستانی بودند که بخاطر هدیه ای که دریافت کرده بودند. برای آن هدیه، هدیه ای می دادند. ولی دخترک برای امروزش برنامه ی دیگر داشت. با سرعت به طرف حیاط دوید و دستش را به سمت گل ها برد ولی زود دستش را عقب کشید، حداقل برای امروز نمی خواست، گلی را از زندگی محروم کند پس اولین هدیه را به آن شاخه کل داد. اما آرزو کرد، باد عطر آن گل را در فضا پخش کند. و با شتاب به طرف بیرون دوید، دسته گلی خرید و از تنها کوه شهرشان بالا رفت. به قله گوه که رسید، ایستاد و با تمام قدرتی که داشت فریاد کشید و از کسی که زندگی را به او هدیه داده بود تشکر کرد.  و تک تک شاخه های گل را بدست باد سپرد تا به او برساند. حس می کرد تازه تر، شده است. و از گوه پایین آمد، دسته گلی تازه خرید، و در چهار راه اصلی شهر ایستاد، شاخه گلی را در دست گرفت و دستش را به سمت اولین عابری که دید، دراز کرد و گفت: این هدیه روز تولد من برای شما است. آن عابر نگاه تحقیر آمیز، به دخترک انداخت و از آنجا دور شد. عابر دوم، فکر کرد دخترک مشکل دارد و او را به سخره گرفت. دخترک چند ساعت همین کار را ادامه داد ولی کسی، هدیه او را قبول نکرده بود و حتی چند نفر او را دیوانه فرض کرده  و به سخره گرفته بودند. دخترک، عابری دیگر را دید که داشت به او نزدیگ می شد. به خودش گفت: این آخرین نفری است که هدیه تولدم را به او اهدا خواهم کرد. ولی دخترک می ترسد او نیز عابری باشد مثل عابرهای دیگر، پس چشمایش را بست و دستهایش را به سمت او دراز کرد ….

من یک سال بزرگتر شدم.

Categories: غیرفنی Tags:
  1. فرخنده
    ۱۳ خرداد ۱۳۸۶ در ۱۱:۵۵ | #1

    مطلبی که نوشته بودید خیلی عالی بود قشنگترین گل های دنیا به خاطر قشنگترین روز دنیا تقدیم شماهر چند مطلبتونو دیر دیدم

  1. بدون بازتاب