بایگانی

بایگانی آبان

کسی که نمی دانم کیست!

زمستان،
گفتم زمستان، زمستان یعنی برف، سرما، گونه های سرخ به رنگ آتش در کنار آتش، یک
اتاق گرم، آدم برفی، برف بازی و هزاران سطر دیگر می توان نوشت،  ولی نه دیگر زمستان برای من هیچ چیزی از  خود زمستان ندارد، نه سرما و نه برف و نه هزاران
چیز دیگر. زمستان برای من یک حادثه بود فقط یک حادثه ولی نه بهتر است بگویم یک
خاطره. خاطره یک دوست، خاطره یک دوست، نه او هرگز دوست من نبود، شاید من دوست او
بودم، نه من دوست او نبودم. هیچ نمی دانم چی بود، که بود و دلیل اینکه بود چه بود.
ولی بود همانگونه که من هستم، شما هستید، اما او برای من دیگر گونه بود متفاوت از
همه شماها. اما چگونه؟ سوال عجیبی است می دانی بود، دیگرکونه بود برای تو بود و لی
باز هیچ نمی دانی، آری من نمی دانم، من نمی دانم، شاید اگر می دانستم او هم مثل هر
کس دیگر بود، مثل هر کس دیگری.

برمی
گردم، سالها به عقب در یک روز زمستانی …

ماه
اسفند است، وسط ظهر یک روز زمستانی، نبردی میان سرمای کم جان آخر زمستان و خورسید کم
فروغ برپا است، غافل از آنم که شاید در این دقایق خود به نبردی  عظیم کشیده شوم،  از در وارد می شوم یک دوست را می بینم، یک دوست
قدیمی را. این یعنی اینکه تنها نیستی، همراه می شویم، می رویم، می رویم، پله ها،
پله ها را هم پایین می رویم، باز هم باید برویم و این یعنی آغاز حادثه،  فقط چند قدم دیگر و آنگاه است که می بینی، نه می
بینید چون اگر تنها خود می دیدم می توانست یک تصویر خیالی باشد یک سراب، یک رویا
یا هر چیز دیگری که می توان اسمش نهاد. دوستم نیز می بیند.یک لبخند، یک درخشش در
چشمانش، در چشمانی کسی که نمی دانی کیست، برای کیست، برای چیست؟ و آنگاه است که
نمی دانم هایت شروع می شود. برای ساعت ها، برای روزها، برای هفته ها، برای ماهها،
برای سالها و شاید هم برای ابد، برای تک تک لحظاتی که می خواستم بدانی ولی نمی
دانستم، برای تک و تک دفعاتی که چشمهایش درخشید و لبخند بر لبهایش نشست و لی باز
ندانستم،  ندانستم ….

آری،
من می دانم که نمی دانم، شاید زیباتر باشد که ندانم.

پس
بازمی گردم، می روم، قدم به قدم، پله ها، پله ها را هم پایین می روم، فقط چند قدم
دیگر، ولی دیگر کسی نیست، چرا کسی هست، کسی که نمی دانم کیست!

Categories: غیرفنی Tags:

Google یا googol، کدام صحیح است؟

در
پاییز سال ۱۹۹۷، برین و پیج به این نتیجه رسیدند که موتور جستجوی بک راب به یک نام
جدید نیاز دارد. پیج در یافتن یک نام چشمگیر که قبلا مورد استفاده قرار نگرفته
باشد، دچار دردسر شده بود و لذا از شون اندرسون، هم اتاقی اش در خواست کمک کرد.
آندرسون به یاد می آورد: «من به سمت تخته سیاه رفتم و با روش طوفان مغزی شروع به
نوشتن اسامی روی آن کردم و او دائما می گفت نه، نه، نه. این کار چندین روز ادامه
داشت. او رفته رفته مایوس می شد و ما یک جلسه دیگر طوفان مغزی تشکیل دادیم. من
نزدیگ تخته سفید نشسته بودم و یکی از آخرین چیزهایی که به آن رسیدم این بود که
“نظرت راجع به گوگل پلکس چیست؟” او شکل کوتاهتر این اسم را دوست داشت.
من کلمه
G-o-o-g-l-e
را با املای غلط روی تخته سفید نوشتم
 و حالا
به چشم می آمد. لاری با آن موافقت کرد و بعدا در همان شب آن را ثبت کرد و
 روی
تخته سفید نوشت:
google.com.
شبیه یاهو یا آمازون، یک حلقه نه چندان دقیق اینترنتی به آن اضافه کرد و
 روز بعد که به دفترم آمدم دیدم تامارا یاداشتی
برایم گذاشته و نوشته است است
تو املای آن را غلط نوشته ای. درست آن باید این باشد: G-o-o-g-o-l’»

بک
راب: نام موتور جستجوی گوگل در مرحله تحقیقاتی در دانشگاه استنفورد بود.

سرگئی
برین و لاری پیج: موسسین شرکت گوگل

کتاب the google story، کتاب بسیار خواندنی در مورد تاریخچه
و
سیر تکامل شرکت گوگل
است، واقعا این شرکت سرنوشت جالبی دارد، که می تواند خیلی آموزنده باشد.خواندن این
کتاب را به دوستان توصیه می کنم البته ترجمه فارسی کتاب نیز موجود می باشد با
عنوان «سرگدشت شگفت انگیز گوگل» برای افراد مثل خودم که زبانشان زیاد خوب نیست.

Categories: غیرفنی Tags:

هفت نصیحت مولانا

 گشاده دست باش، جاری باش، کمک کن (مثل رود)

 باشفقت و مهربان باش (مثل خورشید)

 اگرکسی اشتباه کردآن رابه پوشان (مثل شب)

 وقتی عصبانی شدی خاموش باش (مثل مرگ)

 متواضع باش و کبر نداشته باش (مثل خاک)

 بخشش و عفو داشته باش (مثل دریا )

 اگرمی خواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آینه )

Categories: غیرفنی Tags:

Question Until You Understand


“Accept the explanation you’ve been given. If you’re told where the problem lies, that’s where you look. Don’t waste your time chasing ghosts.”

Suppose there’s a major problem in an application, and they call you in to fix it. You aren’t familiar with the application, so they try to help you out, telling you the issuemust be in one particular module you can safely ignore the rest of the application.
You have to figure out the problem quickly, while working with people whose patience may be wearing thin.


When the pressure is on like that, you might feel intimidated and not want to question too deeply what you’ve been told too deeply. To solve the problem, however, you need a good understanding of the big picture. You need to look at everything you think may be relevant — irrespective of what others may think.


Consider how a doctor works. When you’re not well, the doctor asks you various questions—your habits, what you ate, where it hurts, what medication you’ve been taking, and so on. The human body is complex, and a lot of things can affect it. And unless the doctor is persistent, they may miss the symptoms completely. For instance, a patient in New York City with a high fever, a rash, a severe headache, pain behind the eyes, and muscle and joint pain might be dismissed as having the flu, or possibly the measles. But by probing for the big picture, the doctor discovers the hapless patient just returned from a vacation to South America. Now instead of just the flu, a whole new world of possible diagnoses opens up including dengue hemorrhagic fever.

Similarly, in a computer, a lot of issues can affect your application. You need to be aware of a number of factors in order to solve a problem. It’s your responsibility to ask others to bear with you—have patience—as you ask any questions you think are relevant.


Or, suppose you’re working with senior developers. They may have a better understanding of the system than you. But, they’re human. They might miss things from time to time. Your questions may even help the rest of your team clarify their thinking;your fresh perspective and questions may give others a new perspective and lead them to find solutions for problems they have been struggling with.

“Why?” is a great question. In fact, in the popular management book The Fifth Discipline: The Art and Practice of the Learning Organization, the author suggests asking no fewer than five progressive “Why?”s when trying to understand an issue. While that might sound like a policy oriented more toward an inquisitive four-year-old, it is a powerful way to dig past the simple, trite answers, the “party line,” and the usual assumptions to get down to the truth of the matter.


The example given in the Fifth Discipline Field Book for this sort of root-cause analysis involves a consultant interviewing the
manager at a manufacturing facility. On seeing an oil spill on the floor, the manager’s first reaction is to order it cleaned up. But the consultant asks, “Why is there oil on the floor?” The manager, not quite getting the program, blames the cleaning crew for being inattentive. Again, the consultant asks, “Why is there oil on the floor?” Through a progressive series of “Whys” and a number of employees across different departments, the consultant finally isolated the real problem: a poorly worded purchasingpolicy that resulted in a massive purchase of defective gaskets.


The answer came as quite a shock to the manager and all the other parties involved; they had no idea. It brought a serious problem to light that would have festered and caused increasing damage otherwise. And all the consultant had to do was ask, “Why?”


“Oh, just reboot the system once a week, and you’ll be fine.” Really? Why? “You have to run the build three times in row to get a complete build.” Really? Why? “Our users would never want that feature.”


Really? Why?

Why?

Keep asking Why. Don’t just accept what you’re told at face value. Keep questioning until you understand the root of the issue.


What It Feels Like

It feels like mining for precious jewels. You sift through unrelated material, deeper and deeper, until you find the shining gem. You come to feel that you understand the real problem, not just the symptoms.

Keeping Your Balance


·
You can get carried away and ask genuinely irrelevant questions if your car won’t start, asking about the tires probably isn’t going to help. Ask “Why?” but keep it relevant.


·
When you ask “Why?” you may well be asked, “Why do you ask?” in return. Keep a justification for your question in mind before you ask the question: this helps you keep your questions relevant.


·
Don’t settle for shallow answers. “Because it used to…” is probably not a good answer.


·
“Gee, I don’t know” is a good starting point for more research not the end of the line.

داستان اعتراف آنها

اعتراف کردند، در یک دادگاه اسلامی در مقابل یک قاضی عادل، در یک جامعه کاملاً آزاد، که دانستن حق مردم است، روبروی میلیونها جفت چشم که برای حقشان یعنی دانستن به صفحه جعبه جادو خیره شد بودند، اما چیزها شیندند که گوش هایشان سوت کشید و متحیر شدند، و در حالت تحیر به پشت بام ها پناه بردند و الله ی را که اکبر بود فریاد زدند و از او پرسیدند، آیا این باز جادوی دیگر از جعبه جادوی ملی بود یا از کرامات مردی بود که بشقابش همیشه سر سفره بود ولی خود غایب بود، غایب بود چون باید همپای مرید خود، مرد هاله به سر به مدیریت جهان می پرداخت. حالا من نمی دانم جادو بود یا معجزه، ولی دوست دارم داستان اعترافات شبیه حکایت زیر باشد:

در دوران مسیحی شدن ژاپن، سامورائی ها یک مبلغ مسیحی را دستگیر کردند.

یکی از جنگجویان گفت: «اگر می خواهی زنده بمانی، فردا صبح باید تمثال مسیح را جلوی چشم ما لگد کوب کنی.»

مبلغ، بدون هیچ تردیدی در قلبش خوابید. هرگز آن توهین را روا نمی داشت، و بنابراین خود را برای شهادت آماده کرد.

نیمه شب از خواب بیدار شد، از روی تختش برخاست و ناگهان پایش را روی بدن کسی گذاشت که روی زمین خوابیده بود. نگاه کرد و نزدیگ بود بی هوش شود: خود عیسا مسیح روی زمین خوابیده بود!

مسیح گفت: «اکنون که پایت را روی خود من گذاشتی، فردا هم تمثال مرا لگدکوب کن. جنگ برای یک آرمان، بسیار مهم تر از دادن یک قربانی است.»

حکایت زیبایی است، اما آیا آخر داستان ما نیز اینگونه است؟ نه من نمی دانم، من هیچ نمی دانم، چون دانستن حق من است!.

از خیلی روزها پیش می خواستم این داستان را بنویسم، ولی نمی دانم نشد. تا اینکه شنیدم مردی که دوستش داشتم، شاید دوستش دارم، به امید اینکه دوستش خواهم داشت بعد از روزها آزاد شد، یک معمار یک طراح یک پدر و یک ….  ولی افسوس نمی توانم بنویسم یک قهرمان، چونکه قهرمان من قهرمانی دیگر گونه است، قهرمانی که بتواند ….

Categories: غیرفنی Tags: