بایگانی

بایگانی آذر

planning poker

میخواهید مجموعه فروش محصولات خود را برای سال جدید تخمین بزنید، برای این تخمین به سراغ چه کسانی می روید؟ کارشناسان خبره بازار، کارمندان شرکت خود، مشتریان و یا…. می خواهید سایز و بزرگی یک پروژه، یا مدت زمانیکه برای پیاده سازی قسمتی از نرم افزار را نیاز است تخمین بزنید، به سراغ چه کسانی می روید؟

برای پاسخ به سوال بالا یک مثال واقعی را بررسی می کنیم. بسیاری از شرکت های فروش تلاش میکنند تا مقدار کارت های هدیه ی را که در ایام عید ممکن است به فروش برسد را تخمین بزنند. رویه عادی برای انجام اینکار به این صورت بود که نظرات مدیران عالی و کارشناسان داخلی را در خواست می کردند تا یک عدد را بر حسب نظریات آنها پیشگویی کنند.

اما درسال ۲۰۰۵، یکی از این شرکت ها به نام CEO دست به تجربه ای دیگری زد. آنها روند نرمال سالیانه را برای تحمین فروش به کار بردند، اما همچنین آنها به ۱۰۰ نفر از کارمندان در سراسر شرکت که به طور تصادفی انتخاب شده بودند ایمیل زدند و از آنها درخواست کردند که حدس بزنند چه تعداد از کارت ها به فروش خواهد رسید. اطلاعاتی که برای هر دو گروه تدارک دیده شده بود فقط مقدار فروش سالهای قبل بود.

بعد از ایام عید، پیش بینی های هر دو گروه مورد بازبینی قرار گرفت. گروه کارشناسان ۹۵ درصد فروش واقعی را تخمین زده بودند در حالیکه گروه کارمندان ۹۹٫۹ درصد فروش واقعی را تخمین زده بودند. اما چگونه ممکن است که یک گروه از کارمندان به گروهی از کارشناسان خبره غلبه کنند؟

در پستهای قبلی درباره خرد جمعی، مالکیت اشتراکی نوشته بودم. در واقع در اینجا نیز با مسائل مشابهی روبرو هستیم و می توانیم بگویم که گاهی مجموعه ای از افراد با تفکرات گوناگون که به طور مستقل فکر می کنند می توانند نسبت به گروهی از کارشناسان خبره نتایج بهتری را پیش بینی کند. اما این چگونه ممکن است؟ خیلی ساده، افراد مختلف دارای  تجربیات مختلف هستند و از دیدگاههای مختلف به مسئله می نگرند و با استفاده از ورودیهای که از این افراد می توانیم بگیریم ، می توانیم ائده های مختلفی را درباره حل مسائل در نظر بگیریم و همچنین ائده های مختلف درباره موانعی که ممکن است در برخورد بر مسئله با آن روبرو شویم.

آیا می توانیم از روش مشابه بالا برای تخمین زدن اندازه کارها در پروژه های نرم افزاری استفاده کنیم یا نه؟ پاسخ بله است. در متدلوژهای Agile ما تکنیکی به نام planning poker برای تخمین زدن داریم که تقریبا مشابه روش بالا می باشد. در این تکنیک به جای اینکه فقط مدیران کار تخمین را انجام بدهند، کل تیم یعنی مدیران، تحلیلگران، معمارها، مدیران پایگاه داده و …. با هم اینکار را نجام می دهند.

در این روش ما مجموعه ای از کارت ها داریم، که بر روی هر کدام از آنها عددی نوشته شده است. این اعداد در اکثر موارد سری فیبوناچی یا یک سری مانند سری مقابل ۰,۱/۲,۱,۲,۳,۵,۸,۱۳,۲۰,۴۰,۱۰۰ می باشد.

روند انجام این تکینیک به این صورت است که، در جلسه ای که با شرکت اعضای تیم  تشکیل می شود به هر کدام از آنها یک دسته از کارت ها داده می شود. یکی از داستانهای کاربر (User story ) انتخاب می شود و یک نفر که آگاهی بیشتر نسبت به مسئله دارد شروع به شرح مسئله می کند این شخص ممکن است مشتری، صاحب محصول، مدیر پروژه یا هر عضوی از تیم باشد. پس از اینکه شرح مسئله تمام شد، اعضای تیم سوالات خود را درباره آن مسئله (داستان کاربر) از آن شخص می پرسند و به سوالات آنها پاسخ داده می شود. بعد از آنکه به همه سوالات پاسخ داده شد، اعضاء می توانند برآوردهای خود را نسبت به آن مسئله انجام دهند، که اینکار با انتخاب یکی از کارتها به صورت محرمانه که بیانگر تخمین آن فرد است انجام می پذیرد.
کارتها نمایش داده نمی شوند تا همه کارت خود را انتخاب کرده باشند، سپس به طور همزمان هر کس کارت خود را نشان می دهد تا همه شرکت کنندکان تخمین همدیگر را ببینند. روال طبیعی این است که در اول مرتبه اعداد مختلفی توسط اعضاء انتخاب شوند، چون همانطوریکه در بالا اشاره شد افراد داری تجربیات و دیدگاههای مختلفی هستند. اگر اعداد مشابه یا خیلی نزدیگ به هم نبودند، اعضاء می توانند روی داسنان و تخمین خودشان بحث کنند و سپس مجددا هر کدام از اعضاء یکی از کارتها را نتخاب می کند. این روند تکرار می شود تا زمانیکه همه اعضاء یا اکثر اعضاء یک عدد مشترک را انتخاب کنند. سپس کل روند از ابتدا برای یک داستان دیگر تکرار می شود.

تخمینی  که برای یک داستان یا کار زده می شود می تواند بسیار واقع بین تر از زمانی باشد که تنها مدیران اینکار را انجام میدهند زیرا اعضاء تیم در ارتباط نزدیگ با کاری هستند که می خواهند انجام بدهند، آنها با معماری و دامنه سیستم آشنایی دارند. زمانیکه فقط مدیران کار تخمین را انجام می دهند، اکثراً زمانی کم را تخمین می زنند و همیشه اضطراب آن را دارند که  آیا مدت تخمین زده شده از سوی تیم پشتیبانی شود یا نه، اما زمانیکه اعضاء تیم با هم اینکار را انجام بدهند افراد حس مسئولیت پذیری بالای را در خود نسبت به زمانی که تخمین زده اند احساس  می کنند.

عشق و کار

شما را اگر توان نباشد که کار خود به عشق در
آمیزید و پیوسته بار وظیفه ای را
  بی رغبت به
دوش می کشید ، زنهار دست از کار بشویید و بر آستان معبدی نشینید و از آنان که به
شادی ، تلاش کنند صدقه بستانید.زیرا آنکه بی میل ، خمیری در تنور نهد ، نان تلخی
واستاند که انسان را تنها نیمه سیر کند ، و آنکه انگور به اکراه فشارد ، شراب را
عساره ای مسموم سازد ، و آنکه حتی به زیبایی آواز فرشتگان نغمه ساز کند ، چون به
آواز خویش عشق نمی ورزد ، تنها می تواند گوش انسانی را بر صدای روز و نجوای شب
ببندد
. 

Categories: غیرفنی Tags:

بری دیگه برنگردی، انشاالله

۱۷ ماه گذشت، ۱۷ ماه از اول تیر ۸۷
گذشت، تا من به عنوان یک پسر دینی را که به گردن بودم انجام دهم. ولی من در این ۱۷
ماه لحظه ای احساس مفید بودن برای جامعه و ملت خود نکردم، و حتی کسی را از بچه ها
و دوستان اطرافم را نیز ندیدم که این حس در 
آنها وجود داشته باشد. نمی دانم مدیریت سطح بالای جامعه چگونه فکر می کنند
و چگونه می اندیشند، ولی هر آنگونه که بیاندیشند همیشه چند صد جای کار می لنگد.

بگذاریم،
مهم این بود که این ۱۷ ماه تمام بشود حالا به هر قیمتی و به هر نحوی، مهم نیست.
این ۱۷ ماه تمام شد با همه خوبی ها و بدی هایش، با خاطرات تلخ وشیرینش و شاید با
مهمترین دستاوردش دوستان تازه، دوستی های که امیدوارم تمام نشوند.

سی ام
خرداد پارسال بود که پست خداحافظ اجباری را نوشتم، شاید در آن لحظات قضیه برایم
خیلی سخت تر  از آن بود که در واقعیت وجود
داشت. ولی با همه تصوراتی که داشتم اول تیر باید می رفتم و رفتم، دوره آموزش را در
شهر خودمان تبریزی ماندنی شدم، روزهای اول شاید سخت ترین روزهای خدمت برای هر کسی
باشد، برای من که اینگونه بود، ولی بعد از دو و سه هفته اول دیگر عادت می کنی و با
تمام شرایط خو می گیری. در کل شرایط در دوره آموزش نسبتا خوب بود تقریبا کم هم شانس
به من روی خوش نشان داد. اما در آخرین روزهای آموزش در ارودگاه (مثلا زندگی در
شرایط سخت) اتفاقی افتد که شاید هرگز قادر به فراموش کردنش نباشم، توی میدان تیر
بودم و بچه ها داشتند با آر پی چی  شلیک می
کردند، توی یک از تیر اندازی ها کلوله آر پی چی تو هوا منفجر شد و دو تا از ترکش
ها، به چشم یکی از بچه های گروهان ما اصابت کرد، و بدترین حالتی که می توانست رخ
بدهد، رخ داد. دیگر او باید فقط با یک چشم و تنها با یک چشم دنیا را ببیند.  آخرین روز آموزشی ما اینگونه تمام شد. فردای
آنروز جشن اعطای درجه ….

آموزش
تمام شد، و قضیه دوباره آنقدر پیچ خورد که من خودم ندانستم چگونه شد که من دوباره
سر از شهر خودمان در آوردم، ۱۵ ماه دوباره در شهر خودمان و پلیس فرودگاه تبریز،
یگانی که به عنوان پلیس نمونه پلیس فرودگاههای کشور انتخاب شد. شاید نسبت به
بسیاری از گزینه های که برای خدمت وظیفه در ناجا هست، پلیس فرودگاه یکی از بهترین
گزینه ها باشد ولی با مشکلات و سختی های مخصوص خودش. فقط یک نمونه از مشکلاتش
مخصوص خودش که فقط آنهایی که در فرودگاه خدمت کرده اند قادر به درک آن هستند،
پروازهای حج، حج تمتع، حج عمره بخصوص در فرودگاه یک شهر بزرگ. ولی باز بسیار بهتر بود
نسبت به دوستانی که توی راهنمائی و رانندگی بودند. شاید یکی از زیباترین لحظات
خدمت توی فردگاه، توی ترمینال رقم می خورد، خاطراتی که در برخورد با مسافرین رخ می
دهد و اقعا ماندگار هستند.

لبخند
می زنی، پس سپاهی نیست
. این
جمله ای است که یکی از مسافرین همین که من می بینه به زبان می آورد اما نمی دانم
با کدام منطق و حسابی این حرف را می زند. 
و بعد کلی بحث بر سر سپاه و پلیس. البته این لبخند تقریبا دائمی، چند بار
توی خدمت کم مانده بود برایم مشکل ساز شود، یکبار دوره آموزشی توی اتاق  فرمانده گردان، و یکبار توی ترمینال فرودگاه که
یک مسافر خانم تاخیر کرده بود و این مورد خانمه خیلی جالب بود تا آخر روزهای خدمت
این خاطره را یادآوری می کردیم و می خندیدم. یکبار هم یک استاد زبان آمد شروع به
صحبت کرد و تقریبا فکر کنم یک ساعت گیر داد به قضیه ته ریش، ریش و دلیل اینکه چرا
نباید یک نظامی نباید سه تیغ کند؟ واقعا چرا؟ دوباره این آقا خیلی گیر داده بود به
سپاه و …. آخر صحبتش شروع به خواندن یک ترانه انگلیسی و یک ترانه آلمانی کرد
خودشم با یک ژست خاص. دختر و مادری که مقیم سوئد بود و بعد از کلی بحث با آنها بر
سر زندگی در خارج کشور، اینها فقط حرف خودشان را تکرار کردند، پولی داشته باشی و
توی ایران زندگی کنی، به همین سادگی. دانشجوهای که خارج از کشور تحصیل می کردند،
از ترکیه بغل کوشمان بگیر تا انگلیس و کانادا، و اینکه چگونه می توانی پذیرش بگیری،بورسیه
بشی و کار دانشجوی توی خود دانشگاههای کانادا بدست بیاوری.  یکی از خاطرات 
خاص مربوط به یک خانم مسن که استاد باز 
نشسته دانشگاه و از خیرین بود، و از بد شانسی پرواز آنها باطل شده بود. آمد
شروع به اعتراض کرد و چه حرفهای زد ماندگار، برعکس اون دختر و مادر ایشان اصلا
دلخوشی از ایران نداشتند، اینجا یک سرزمین سوخته است برای جوانان و از ساعت ۱۱ تا
نزدیگهای ۱۳ می گفت و می گفت و گاهی از دل ما می گفت. و هزاران خاطره دیگر از
مسافران، مهمانداران، بچه های امنیت پرواز و پرسنل خود فرودگاه.

اما
خاطره تلخ، سقوط هواپیمای توپولف شرکت کاسپین. آخرین پروازی  که این هواپیما با موفقیت انجام داد از تبریز
بودالبته با یک تاخیر اساسی و این پرواز توی شیفت من انجام شد. فردای آنروز قرار
بود با بچه ها بیرون برویم، مسعود زنگ زد و گفت که هواپیما سقوط کرده و خدا را شکر
می کنم که آنروز من توی ترمینال نبودم. چون آنروز کاسپین یک پرواز دیگر از تبریز به
مقصد دبی داشت، وقتی هواپیما از  دبی برگشت
بود به خدمه پرواز که خبر داده بودند، مسعود می گفت که توی ترمینال اوضاع عجیبی
بود گریه و زاری و آنوقت است که باید به یک جای خلوت پناه ببری و بغضت را خفه
کنی….

شاید
بتوان صدها صفحه خاطره نوشت از این ۱۷ ماه. این ۱۷ ماه تمام شد و باید دوباره شروع
کنم  کار و تحصیل و مهمتر از همه زندگی .

Categories: غیرفنی Tags: