بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘غیرفنی’

گاهی «نمی‌دانم» جواب سوال هست.

ائده نوشتن این پست چند هفته قبل سر و گله‌اش پیدا شد، بعد از یک هفته بحث داغ طرفداران دنیای اپن‌سورس و مایکروسافت در جلسات باز نرم‌افزاری تبریز با موضوع اصلی فریم‌ورک‌های توسعه وب و حواشی آن و باز یک هفته بعد از آن با یک بحث که سعی می‌شد بسیار با احتیاط پیش برده شود تا کسی از حواشی بحث ناراحت نشود. اما چیزی که بعد از این جلسات مرا به فکر انداخت این بود که آیا من می‌توانم درباره یک ابزار و تکنولوژی که اصلا از آن استفاده نکردم و یا از آخرین باری که من از آن ابزار و تکنولوژی استفاده کردم زیربنای آنها تغییر کرده هست نظر کارشناسی بدهم؟

مثال جلسات ما فقط یک نمونه کوچک از جامعه ما بود. آیا من در تاکسی می‌توانم نظر کارشناسی درباره سیاست، اقتصاد، ورزش و هزار چیز دیگر بدهم؟ جواب منطقی این سوال حتما نه هست، اما در زندگی روزمره، شاید هر روز این اتفاقات برای بسیاری از ما تکرار می‌شود و هر کدام از ماها بسته به موضوع بحث، جای کارشناس‌های مختلف قرار می‌گیریم و نظرات کارشناسی ارائه می‌دهیم. همین الان من سعی می‌کنم نوشته خودم را نقض کنم و به جای یک جامعه‌شناس یک رفتار اجتماعی را نقد کنم. پس اجازه بدهید همه‌چیزدانی خودمان را از نگاه کارشناسان امر بررسی کنیم.

حسن نرافی در کتاب جامعه‌شناسی خودمانی می‌نویسد: «کمتر هموطنی را ملاحضه می‌کنید که هنگامی که در مقابل سوالی قرار بگیرد و پاسخ آن را نمی‌داند، از کلمه «نمی‌دانم» استفاده ‌کند. از استثناء که بگذریم این روش تقریبا مقبول و جا افتاده است که اگر هم نمی‌خواهیم پاسخ غیر واقعی بدهیم «چون نمی دانیم»، سعی می‌کنیم سوال را با یک سوال دیگر پاسخ دهیم.

بر خلاف آن‌چه شعار می‌دهیم «پرسیدن عار نیست ندانستن عار است.» باطنا بیشتر علاقه داریم از ما بپرسند و ما هم «حتما جواب بدهیم» حتی اگر جواب را حاضر نداشته باشیم. این جوری بهتر راضی می‌شویم. ما معمولا در همه علوم متخصص هستیم. پزشکی و مسائل ترافیک و مشکلات پیچیده شهری که برایمان مدت‌ها است حل شده!»

علی‌محمد ایزدی در کتاب چرا «عقب» مانده‌ایم؟ می‌نویسد: «وقتی درباره موضوعی بحث به میان می‌آید، به شرطی که ترسی در بین نباشد، به ندرت کسی را می‌توان دید که اظهارفضل و ابزار عقیده نکند. موضوع آن هرچه می‎خواهد باشد، سیاسی باشد، اقتصادی باشد، اجتماعی باشد، زمین باشد، آسمان و یا ریسمان باشد، هیچ فرقی نمی‌کند. در این زمینه‌ها همه کس در ایران علامه دهر است و خوشمزه اینجا که در ته قلبش دیگران، ولو متخصصان در آن رشته‌ها را قبول ندارد مگر از راه تقلید. یعنی اینکه چون دیگران فلان کس را قبول دارند، ممکن است این هم به ظاهر تعریف کند، و اگر دیگران گفتند فلان کس اطلاعاتش ضعیف است، او هم می‌گوید مطلقا چیزی بارش نیست.»

بیاید به همدیگر قول بدهیم قبل از اینکه به هر سوالی پاسخ بدهیم یک کمی فکر کنیم، شاید «نمی‌دانم» جواب اصلی سوال باشد.

لطفن توجیه نکن

چند ساعت بالای کوه دارد بحث را مدیریت می‎‌کند که به نتیجه دلخواه خودش برسد و آن اتفاقی که در زندگیش افتاده را توجیه کند. می‌خواهد به نقطه‌ای برسیم که هم خودش و هم ما قبول کنیم که آن اتفاق قسمتش بود و او نمی‌توانسته نقشی در نتیجه آن اتفاق داشته باشد. می‌خواهد چشم‌هایش را بر حقیقت ببندد و فقط با جمله “قسمت‌م این بود” به آرامشی هر چند کوتاه‌مدت، دست بیابد.
امیر شاید به اندازه آن دوست پارگراف بالا قفسه‌های پر کتاب جامعه‌شناسی، روانشناسی، فلسفه و … نداشته باشد. اما امیر در صفحه فیس‎‌بوک خود نوشته «میدونستید اگه ایرانیها میخواستن کولر رو اختراع کنن هیچ وقت اختراع نمیشد! چون هی‌هی مثل خیلی از ماها میگفتن خدا حتمن یه چیزی میدونه که تابستونو گرم کرده اگه خودش بخواد سردش میکنه. خدا میدونه چی واسه ما خوبه :|میدونید از چی متنفرم؟ از اینکه بگن این حکمت خدا بوده که اینطوری شده یا این قسمت نبوده که اینطوری شده. » از نظر من امیر این جامعه، مردمش و تفکرش را می‌شناسد و نمی‌خواهد بخاطر آرامش چشمانش را بر حقیقت ببندد.
من از توجیه کردن، کتمان حقیقت و هر چیزی که کم‌کارهای خودمان را پنهان کند نفرت دارم. اما حقیقت‌گریزی و پنهانکاری در ذات اغلب آدم‌های این جامعه هست. این حرف من نیست، فقط کافی هست که چشم‌هایم را ببندم و صفحات چند کتاب را به یاد بیاورم. جامعه‌شناسی خودمانی نوشته حسن نراقی مثل همیشه گزینه اول هست که در ذهنم خودنمایی می‌کند.
«در مجموع ما ایرانی‌ها علاقه چندانی به روبرو شدن با حقایقی که به هر دلیلی مطابق میل و سلیقه‌مان نباشد نداریم.
از بیماری صعب‌العلاجی که خدای ناکرده گریبان خود و یا عزیزی از اطرافیانمان را گرفته تا معظلات و مشکلات اجتماع ترجیح می‌دهیم در بهترین حالت با سکوت به آسانی از کنار آن بگذریم و به این منظور در حادترین شرایط حاکم با «انشاءا…» . به امید خدا و در اوج بی‌علاجی «هر چی خداوند مقدر کرده باشند»، صورت مسئله را پاک می کنیم. غافل از این‌که به استناد ده‌ها توصیه مسلم انجام این گونه امور را خداوند به عهده خود ما قرار داده و قرار هم نیست اگر کوشش در رفع معضل نکنیم خود بخود حل شود.»
اما این درد، یک درد کهنه هست و مانند یک میراث خانوادگی از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شود. قبل از حسن نراقی، فریدون آدمیت در کتاب اندیشه‌های میرزا آقاخان کرمانی همین جملات را تکرار می کند. «از اینرو در دماغ ایرانیان عقیده غریبی رخنه یافته که همه چیز را به بخت و طالع نسبت می‌دهند، و زحمت و کوشش را در تحصیل ثروت و آبرو شرط نمی‌دانند. این اعتقاد درهای علم و معرفت را چنان به‌روی اهالی این مملکت بست که پیدایش اشیاء را بی‌سبب دانسته‌اند و «عقب پژوهش علل اشیاء که ریشه درخت علم است برنیامده‌اند». رفته‌رفته این مرض شوم کار مردم این مرز و بوم را به جایی کشانیده که هر تقصیر در تدبیر را حواله به تقدیر می‌کنند و هر خرابی را محول به مشیت پروردگار می‌نمایید.»
اما این مشکل فقط مربوط به جامعه ما نیست و تقریبا تمام کشورهای خاورمیانه را در برمی‌گیرد. استفین پی. رابینر در کتاب مبانی رفتار سازمانی بیان می کند «در کشورهای خاورمیانه، مردم از این دیدگاه به زندگی نگاه می‌کنند که از قبل تعیین شده است. هنگامی که رویدادی رخ می‌دهد آنها آن را خواست خدا می‌دانند. در جامعه‌ای که خود را تابع محیط می‌داند، تعیین هدف اهمیت چندان زیادی ندارد. اگر قرار باشد انسان بر این باور باشد که نمی‌تواند در امر رسیدن به هدف کار چندان زیادی انجام دهد، دیگر تعیین هدف چه فایده‌ای دارد.»
سالها هست که این کتابها هست، سالها هست که هزاران نفر این کتابها را می‌خوانند، سالها هست کسانیکه این کتابها را نه خواندن و نه نوشتن این درد را می‌بینند. اما دیدن، نوشتن و خواندن داروی این درد نیست چون اگر دارویش بود تا بحال باید ریشه این بیماری از بین رفته بود. داروی این درد فقط پذیرفتن حقیقت هست با تمام دردهای نهانش، داروی این درد اینست که ما میراث‌دار خوبی نباشیم و کوری را بخاطر آرامش تحمل نکنیم.

متخصص، متعهد، متخصص متعهد

۲۸ فروردین ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

در ابتدای این پست از مهندس مهرداد تشکر می کنم که  پست کتاب خوبم  آرزو است را در وبلاگ خودشان مطرح کردند و سبب شدند که تعدادی از دوستان پاسخی به سوالات ارائه شده بدهند. از همه این دوستان نیز بخاطر پاسخ هایشان تشکر و قدردانی می کنم.

پویاِی عزیز درباره عرضه و تقاضا نوشتند، درباره مشتری عمده محصول ما یعنی نرم افزار، دولت نوشتند و درباره صعنتی که وجود خارجی ندارد و فقط از آن، نامی در کشور ما وجود دارد. من با دیدگاه پویا درباره صعنت نرم افزار در ایران موافق هستم و در دو یا سه پست درباره آن باهم صحبت کرده ایم. ولی درباره عرضه و تقاضا دیدگاهی متفاوت با ایشان دارم.  به نظر من قبل از آن که چیزی در یک جامعه عرضه بشود، تقاضا برای آن چیز باید توسط سازندگان یا ارائه کنندکان در سطح جامعه ایجاد شود. یعنی سازنده باید در ابتدا یک سلیقه سازی یا فرهنگ سازی برای آن انجام بدهد و سپس به خودی خود عرضه برای آن ایجاد خواهد شد. شاید با مقایسه مفهوم بازاریابی و فروش بتوانم منظور خود را روشنتر بیان کنم. و برای این مقایسه از گفته لویی گشنر در کتاب رقص فیل ها استفاده می کنم. “در آی بی ام آن روز، اصطلاح بازاریابی در واقع برای فروش به کار برده می شد. در تعریف گسترده، فروش به معنای محقق کردن تقاضای ایجاد شده توسط بازاریابی است.” حالا اگر تکنولوژی و فرآیند تولید روز نرم افزار را به عنوان یک محصول در نظر بگیرم و استفاده از این تکنولوژی و فرآیند را مثابه فروش آن در نظر بگرییم. حال پل بین این دو یعنی بازاریابی  می ماند. واحد بازایابی و بازاریابان چه کسانی هستند. عمده ترین واحد بازاریابی دانشگاه است و بازاریابان اساتید هستند، وقتی این واحد و اعضای آن به وظایفی که بر عهده آنها است به درستی عمل کنند به صورت کاملا اتوماتیک سلیقه کارشناسی که خروجی دانشگاه خواهد بود ساخته خواهد شد. و این کارشناسان خریداران خوبی خواهند بود چون، گروه بازاریابی خوب بودند.

اجازه بدهید بحث را با یک مقایسه دیگر ادامه دهیم. قانون نانوشته ای در کشور ما وجود دارد که به صورت قابل توجهی اجراء می شود. افرادی که در راس امور و تصمیم گیرنده هستند باید در مرحله اول متعهد باشند تا متخصص. متعهد در برابر چه چیز و چه کسانی، متهعد در برابر آرمانها، رهبران انقلاب و ادامه ماموریت آنها. به نظر من متعهدها در جامعه ما گروه موفقی هستند، چون آنها گروه بازاریابی بسیار بزرگ و خبره ای دارند. و از تمام امکانات و نیروی خود برای ایجاد تقاضا و فروش محصول خود استفاده می کنند. در حالیکه گروه متخصصان جامعه مان را نمی توانم زیاد موفق قلمداد کنم، چون اغلب آنها بازاریابان خوبی نیستند و یا به خیلی اندک قانع هستند. ما الان نیاز به متخصصانی داریم که متعهد باشند در برابر دانش خود و عرضه آن به نسلی که فردا را خواهند ساخت، نسلی که سلیقه اش می تواند توسط متخصصان متعهد ساخته شود و نه ….

Categories: غیرفنی Tags:

زن

۱۷ اسفند ۱۳۸۸ ۲ دیدگاه

زنی که سر نوشت، وی را با زبیایی روحانی و جسمانی شگفت انگیزی مجهز کرده است. زنی با چنین ویژگی ها، حقیقی انگار ناپذیر است، همزمان، ماهیتی باز و مرموز دارد، که صرفا می توان از طریق قدرت عشق به درک آن نائل شد و صرفا از طریق پرهیزگار و نیکوئی، به لمس آن مبادرت ورزد … و آن هنگام که آدمی در تلاش است تا به وصف چنین زنی همت گمارد، وی همچون بخار در هوا، محو و ناپدید می شود.

زنان، پنجره های دیدگانم را گشودند و درهای روحم را کاملا باز کردند! اگر بخاطر جایگاه های زن مثل مادر و زن مثل خواهر و زن مثل دوست نمی بود من هم یقینا در میان آنانی می غنودم که صرفا به جستجوی آرامش و راحتی در این عالم خاک هستند و تنها خرناس می کشند و بس …

نویسندگان و شاعران، می کوشند حقیقت نهفته، درباره جوهر زن را دریابند. اما تا به امروز، هرگز نتوانسته اند قلب او را درک کنند، زیرا پیوسته از میان حجاب خواسته به او نگریسته اند و لذا هیچ چیز مگر شکل اندام او را نمی بینند. یا آن هم که وی را از طریق ذره بینی از ناراحتی و سرخوردگی می نکرند و هیچ چیز مگر ضعف و ناتوانی و تسلیم پذیری اش را مشاهده نمی کنند.

هشتم مارس روز جهانی زن، به امید تحقق خواسته های تک و تک زنان و مردانی که برای خواسته ها ی بر حقشان در جای جای دنیا مبارزه می کنند. مطمئن باشیم که آزادی روزی سرودی خواهد خواند اما نه از گلوگاه یکی پرنده ای، بلکه از گلوگاه تمام مادران امروز و فردای سرزمینم …

 

Categories: غیرفنی Tags:

آه آزادی

آه اگر آزادی سرودی می خواند
کوچک
همچون گلوگاه پرنده ای
هیچ کجا دیواری فرو ریخته برجای نمی ماند
سالیان بسیاری نمی بایست
دریافتی را
که هر ویرانه نشان از غیاب انسانی است
که حضور انسان
آبادانی است
آه اگر آزادی سرودی می خواند
کوچک
کوچکتر حتی
از گلوگاه یکی پرنده

و شعر با صدای شادروان احمد شاملو

Categories: غیرفنی Tags:

عشق و کار

شما را اگر توان نباشد که کار خود به عشق در
آمیزید و پیوسته بار وظیفه ای را
  بی رغبت به
دوش می کشید ، زنهار دست از کار بشویید و بر آستان معبدی نشینید و از آنان که به
شادی ، تلاش کنند صدقه بستانید.زیرا آنکه بی میل ، خمیری در تنور نهد ، نان تلخی
واستاند که انسان را تنها نیمه سیر کند ، و آنکه انگور به اکراه فشارد ، شراب را
عساره ای مسموم سازد ، و آنکه حتی به زیبایی آواز فرشتگان نغمه ساز کند ، چون به
آواز خویش عشق نمی ورزد ، تنها می تواند گوش انسانی را بر صدای روز و نجوای شب
ببندد
. 

Categories: غیرفنی Tags:

بری دیگه برنگردی، انشاالله

۱۷ ماه گذشت، ۱۷ ماه از اول تیر ۸۷
گذشت، تا من به عنوان یک پسر دینی را که به گردن بودم انجام دهم. ولی من در این ۱۷
ماه لحظه ای احساس مفید بودن برای جامعه و ملت خود نکردم، و حتی کسی را از بچه ها
و دوستان اطرافم را نیز ندیدم که این حس در 
آنها وجود داشته باشد. نمی دانم مدیریت سطح بالای جامعه چگونه فکر می کنند
و چگونه می اندیشند، ولی هر آنگونه که بیاندیشند همیشه چند صد جای کار می لنگد.

بگذاریم،
مهم این بود که این ۱۷ ماه تمام بشود حالا به هر قیمتی و به هر نحوی، مهم نیست.
این ۱۷ ماه تمام شد با همه خوبی ها و بدی هایش، با خاطرات تلخ وشیرینش و شاید با
مهمترین دستاوردش دوستان تازه، دوستی های که امیدوارم تمام نشوند.

سی ام
خرداد پارسال بود که پست خداحافظ اجباری را نوشتم، شاید در آن لحظات قضیه برایم
خیلی سخت تر  از آن بود که در واقعیت وجود
داشت. ولی با همه تصوراتی که داشتم اول تیر باید می رفتم و رفتم، دوره آموزش را در
شهر خودمان تبریزی ماندنی شدم، روزهای اول شاید سخت ترین روزهای خدمت برای هر کسی
باشد، برای من که اینگونه بود، ولی بعد از دو و سه هفته اول دیگر عادت می کنی و با
تمام شرایط خو می گیری. در کل شرایط در دوره آموزش نسبتا خوب بود تقریبا کم هم شانس
به من روی خوش نشان داد. اما در آخرین روزهای آموزش در ارودگاه (مثلا زندگی در
شرایط سخت) اتفاقی افتد که شاید هرگز قادر به فراموش کردنش نباشم، توی میدان تیر
بودم و بچه ها داشتند با آر پی چی  شلیک می
کردند، توی یک از تیر اندازی ها کلوله آر پی چی تو هوا منفجر شد و دو تا از ترکش
ها، به چشم یکی از بچه های گروهان ما اصابت کرد، و بدترین حالتی که می توانست رخ
بدهد، رخ داد. دیگر او باید فقط با یک چشم و تنها با یک چشم دنیا را ببیند.  آخرین روز آموزشی ما اینگونه تمام شد. فردای
آنروز جشن اعطای درجه ….

آموزش
تمام شد، و قضیه دوباره آنقدر پیچ خورد که من خودم ندانستم چگونه شد که من دوباره
سر از شهر خودمان در آوردم، ۱۵ ماه دوباره در شهر خودمان و پلیس فرودگاه تبریز،
یگانی که به عنوان پلیس نمونه پلیس فرودگاههای کشور انتخاب شد. شاید نسبت به
بسیاری از گزینه های که برای خدمت وظیفه در ناجا هست، پلیس فرودگاه یکی از بهترین
گزینه ها باشد ولی با مشکلات و سختی های مخصوص خودش. فقط یک نمونه از مشکلاتش
مخصوص خودش که فقط آنهایی که در فرودگاه خدمت کرده اند قادر به درک آن هستند،
پروازهای حج، حج تمتع، حج عمره بخصوص در فرودگاه یک شهر بزرگ. ولی باز بسیار بهتر بود
نسبت به دوستانی که توی راهنمائی و رانندگی بودند. شاید یکی از زیباترین لحظات
خدمت توی فردگاه، توی ترمینال رقم می خورد، خاطراتی که در برخورد با مسافرین رخ می
دهد و اقعا ماندگار هستند.

لبخند
می زنی، پس سپاهی نیست
. این
جمله ای است که یکی از مسافرین همین که من می بینه به زبان می آورد اما نمی دانم
با کدام منطق و حسابی این حرف را می زند. 
و بعد کلی بحث بر سر سپاه و پلیس. البته این لبخند تقریبا دائمی، چند بار
توی خدمت کم مانده بود برایم مشکل ساز شود، یکبار دوره آموزشی توی اتاق  فرمانده گردان، و یکبار توی ترمینال فرودگاه که
یک مسافر خانم تاخیر کرده بود و این مورد خانمه خیلی جالب بود تا آخر روزهای خدمت
این خاطره را یادآوری می کردیم و می خندیدم. یکبار هم یک استاد زبان آمد شروع به
صحبت کرد و تقریبا فکر کنم یک ساعت گیر داد به قضیه ته ریش، ریش و دلیل اینکه چرا
نباید یک نظامی نباید سه تیغ کند؟ واقعا چرا؟ دوباره این آقا خیلی گیر داده بود به
سپاه و …. آخر صحبتش شروع به خواندن یک ترانه انگلیسی و یک ترانه آلمانی کرد
خودشم با یک ژست خاص. دختر و مادری که مقیم سوئد بود و بعد از کلی بحث با آنها بر
سر زندگی در خارج کشور، اینها فقط حرف خودشان را تکرار کردند، پولی داشته باشی و
توی ایران زندگی کنی، به همین سادگی. دانشجوهای که خارج از کشور تحصیل می کردند،
از ترکیه بغل کوشمان بگیر تا انگلیس و کانادا، و اینکه چگونه می توانی پذیرش بگیری،بورسیه
بشی و کار دانشجوی توی خود دانشگاههای کانادا بدست بیاوری.  یکی از خاطرات 
خاص مربوط به یک خانم مسن که استاد باز 
نشسته دانشگاه و از خیرین بود، و از بد شانسی پرواز آنها باطل شده بود. آمد
شروع به اعتراض کرد و چه حرفهای زد ماندگار، برعکس اون دختر و مادر ایشان اصلا
دلخوشی از ایران نداشتند، اینجا یک سرزمین سوخته است برای جوانان و از ساعت ۱۱ تا
نزدیگهای ۱۳ می گفت و می گفت و گاهی از دل ما می گفت. و هزاران خاطره دیگر از
مسافران، مهمانداران، بچه های امنیت پرواز و پرسنل خود فرودگاه.

اما
خاطره تلخ، سقوط هواپیمای توپولف شرکت کاسپین. آخرین پروازی  که این هواپیما با موفقیت انجام داد از تبریز
بودالبته با یک تاخیر اساسی و این پرواز توی شیفت من انجام شد. فردای آنروز قرار
بود با بچه ها بیرون برویم، مسعود زنگ زد و گفت که هواپیما سقوط کرده و خدا را شکر
می کنم که آنروز من توی ترمینال نبودم. چون آنروز کاسپین یک پرواز دیگر از تبریز به
مقصد دبی داشت، وقتی هواپیما از  دبی برگشت
بود به خدمه پرواز که خبر داده بودند، مسعود می گفت که توی ترمینال اوضاع عجیبی
بود گریه و زاری و آنوقت است که باید به یک جای خلوت پناه ببری و بغضت را خفه
کنی….

شاید
بتوان صدها صفحه خاطره نوشت از این ۱۷ ماه. این ۱۷ ماه تمام شد و باید دوباره شروع
کنم  کار و تحصیل و مهمتر از همه زندگی .

Categories: غیرفنی Tags:

کسی که نمی دانم کیست!

زمستان،
گفتم زمستان، زمستان یعنی برف، سرما، گونه های سرخ به رنگ آتش در کنار آتش، یک
اتاق گرم، آدم برفی، برف بازی و هزاران سطر دیگر می توان نوشت،  ولی نه دیگر زمستان برای من هیچ چیزی از  خود زمستان ندارد، نه سرما و نه برف و نه هزاران
چیز دیگر. زمستان برای من یک حادثه بود فقط یک حادثه ولی نه بهتر است بگویم یک
خاطره. خاطره یک دوست، خاطره یک دوست، نه او هرگز دوست من نبود، شاید من دوست او
بودم، نه من دوست او نبودم. هیچ نمی دانم چی بود، که بود و دلیل اینکه بود چه بود.
ولی بود همانگونه که من هستم، شما هستید، اما او برای من دیگر گونه بود متفاوت از
همه شماها. اما چگونه؟ سوال عجیبی است می دانی بود، دیگرکونه بود برای تو بود و لی
باز هیچ نمی دانی، آری من نمی دانم، من نمی دانم، شاید اگر می دانستم او هم مثل هر
کس دیگر بود، مثل هر کس دیگری.

برمی
گردم، سالها به عقب در یک روز زمستانی …

ماه
اسفند است، وسط ظهر یک روز زمستانی، نبردی میان سرمای کم جان آخر زمستان و خورسید کم
فروغ برپا است، غافل از آنم که شاید در این دقایق خود به نبردی  عظیم کشیده شوم،  از در وارد می شوم یک دوست را می بینم، یک دوست
قدیمی را. این یعنی اینکه تنها نیستی، همراه می شویم، می رویم، می رویم، پله ها،
پله ها را هم پایین می رویم، باز هم باید برویم و این یعنی آغاز حادثه،  فقط چند قدم دیگر و آنگاه است که می بینی، نه می
بینید چون اگر تنها خود می دیدم می توانست یک تصویر خیالی باشد یک سراب، یک رویا
یا هر چیز دیگری که می توان اسمش نهاد. دوستم نیز می بیند.یک لبخند، یک درخشش در
چشمانش، در چشمانی کسی که نمی دانی کیست، برای کیست، برای چیست؟ و آنگاه است که
نمی دانم هایت شروع می شود. برای ساعت ها، برای روزها، برای هفته ها، برای ماهها،
برای سالها و شاید هم برای ابد، برای تک تک لحظاتی که می خواستم بدانی ولی نمی
دانستم، برای تک و تک دفعاتی که چشمهایش درخشید و لبخند بر لبهایش نشست و لی باز
ندانستم،  ندانستم ….

آری،
من می دانم که نمی دانم، شاید زیباتر باشد که ندانم.

پس
بازمی گردم، می روم، قدم به قدم، پله ها، پله ها را هم پایین می روم، فقط چند قدم
دیگر، ولی دیگر کسی نیست، چرا کسی هست، کسی که نمی دانم کیست!

Categories: غیرفنی Tags:

Google یا googol، کدام صحیح است؟

در
پاییز سال ۱۹۹۷، برین و پیج به این نتیجه رسیدند که موتور جستجوی بک راب به یک نام
جدید نیاز دارد. پیج در یافتن یک نام چشمگیر که قبلا مورد استفاده قرار نگرفته
باشد، دچار دردسر شده بود و لذا از شون اندرسون، هم اتاقی اش در خواست کمک کرد.
آندرسون به یاد می آورد: «من به سمت تخته سیاه رفتم و با روش طوفان مغزی شروع به
نوشتن اسامی روی آن کردم و او دائما می گفت نه، نه، نه. این کار چندین روز ادامه
داشت. او رفته رفته مایوس می شد و ما یک جلسه دیگر طوفان مغزی تشکیل دادیم. من
نزدیگ تخته سفید نشسته بودم و یکی از آخرین چیزهایی که به آن رسیدم این بود که
“نظرت راجع به گوگل پلکس چیست؟” او شکل کوتاهتر این اسم را دوست داشت.
من کلمه
G-o-o-g-l-e
را با املای غلط روی تخته سفید نوشتم
 و حالا
به چشم می آمد. لاری با آن موافقت کرد و بعدا در همان شب آن را ثبت کرد و
 روی
تخته سفید نوشت:
google.com.
شبیه یاهو یا آمازون، یک حلقه نه چندان دقیق اینترنتی به آن اضافه کرد و
 روز بعد که به دفترم آمدم دیدم تامارا یاداشتی
برایم گذاشته و نوشته است است
تو املای آن را غلط نوشته ای. درست آن باید این باشد: G-o-o-g-o-l’»

بک
راب: نام موتور جستجوی گوگل در مرحله تحقیقاتی در دانشگاه استنفورد بود.

سرگئی
برین و لاری پیج: موسسین شرکت گوگل

کتاب the google story، کتاب بسیار خواندنی در مورد تاریخچه
و
سیر تکامل شرکت گوگل
است، واقعا این شرکت سرنوشت جالبی دارد، که می تواند خیلی آموزنده باشد.خواندن این
کتاب را به دوستان توصیه می کنم البته ترجمه فارسی کتاب نیز موجود می باشد با
عنوان «سرگدشت شگفت انگیز گوگل» برای افراد مثل خودم که زبانشان زیاد خوب نیست.

Categories: غیرفنی Tags:

هفت نصیحت مولانا

 گشاده دست باش، جاری باش، کمک کن (مثل رود)

 باشفقت و مهربان باش (مثل خورشید)

 اگرکسی اشتباه کردآن رابه پوشان (مثل شب)

 وقتی عصبانی شدی خاموش باش (مثل مرگ)

 متواضع باش و کبر نداشته باش (مثل خاک)

 بخشش و عفو داشته باش (مثل دریا )

 اگرمی خواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آینه )

Categories: غیرفنی Tags: